داستان/نگو بن بست ۲

نسترن دختر خاله نرگس بعد از سالها قهر دو خانواده و دوری از هم یک دفعه و بی خبر به شیراز و به خانه آنها آمده است. از همان اول هم براحتی سر درددلش باز می شود. بنظر می رسد قضیه یک اختلاف خانوادگی است در زندگی نسترن که فقط هشت ماه است ازدواج کرده است.

0

پروین خانم در حالی که دست نسترن را در دست گرفته، رو به او می کند:

  • خاله جان همه جوونها اول زندگی شون مشکلاتی دارن. مگه ما کم مشکل داشتیم؟ مامانت که خودت هم می دونی خیلی سازگاری کرده با بابات بخاطرشما بچه ها. منتها ما بندگان خدا اون وقتا فکر می کردیم سوختن و ساختن تنها راهیه که داریم. خبری از مشاور و این چیزها نبود که. به دوست و آشنا هم جرأت نمی کردیم حرفی بزنیم. می گفتیم حالا حرف مون می افته تو دهنا. به قوم و خویش و پدر و مادر هم نمی گفتیم . اینجوری نبود که پدر و مادرها خیلی هم راه بدن آدم بیاد از شوهرش و سختی های زندگیش براشون بگه.
  • خب شاید مشکلات تون قابل تحمل تر و کوچیک تر بوده.
  • البته هر کی مشکلش یه چیزه. ممکنه مشکلات فرق داشته باشن با هم ولی در اصل ما فکر می کردیم راهش فقط صبر و دم نزدنه.

نرگس حرف نسترن را قطع کرد:

ولی نسترن جان امروزه دیگه لازم نیست فقط صبر کنی می تونی راه پیدا کنی برای مشکلات. نه صبر بی خودی نه زودی کاسه کوزه زندگی رو به هم زدن. راه وسط هم هست.

  • راه وسط؟ وقتی آدم فکر می کنه نه با صبر کاری پیش می ره نه کسی می تونه کاری بکنه برای آدم، دیگه راه وسطی هم نمی مونه.

پروین خانم با صدایی کمی آهسته گفت:

نسترن جان ما که شنیدیم شما بسلامتی عروسی کردی و رفتی پی زندگیت خداییش خیلی خوشحال شدیم، هم من و هم حسن آقا. این رفیقت نرگس که جای خود داره. منتظربودیم یه بهانه ای جوربشه بیاییم این آقا داماد خوشبخت رو ببینم.

نسترن که سرش پایین بود زیر لبی گفت:

نه اون خوشبخته نه من.

نرگس که داشت چایی دیگه ای جلوی نسترن می گذاشت گفت:

ببین چایی اولت سرد شد اینو تا داغه بخور دیگه.

و ادامه داد:

نسترن خانم من که از روی حرف های خودت فکر می کردم که خیلی به هم می آیین و خیلی هم همو دوست دارین. چه جوری به این زودی به این نتیجه رسیدی که خوشبخت نیستین آخه؟

  • ببین نرگس جان آدم از دور اصلا نمی تونه تصور کنه که زندگی مشترک چیه. تا قبل از ازدواج یه چیزهایی فکر می کنه و حتی قبل از این که بری زیریه سقف در مورد طرفت و محاسنش و این که خیلی با هم جور هستین یه چیز فکر می کنی ولی بعد که زندگی رو شروع کردی یهو می بینی همه اون چیزا که قبلا فکر می کردی فقط خیال و آرزو بوده . در واقعیت همه چیزیه جور دیگه است.
  • خب معلومه عزیزم ولی این واقعیت که نباید به این زودی تو رو از کوره بدر ببره.

این رو پروین خانم گفت.

نرگس ادامه داد:

همیشه بنظرم می اومد که تو هم صبوری و هم خیلی با عقل و درایت می تونی هر مردی رو در  زندگی به مدل خودت باربیاری و باهاش زندگی کنی.

  • نه نرگس اینطوری نیست. این از اون حرفاییه که آدم های ازدواج نکرده می تونن بگن . اینطوری نیست که تو بتونی کسی رو که یه عمر با یه تربیت و فرهنگ دیگه بزرگ شده عوض کنی. تو حتی نمی تونی خودت رو عوض کنی چه برسه به اون.
  • ولی می شه آدم کمی خودش را سازگار کنه و به طرفش هم مهلت بده برای سازگاری که.
  • اره ولی من این مهلت رو دادم به خودم و مسعود و الان فکر می کنم نمیشه ما دو تا با هم زندگی کنیم.

پروین خانم از جاش بلند شد و پشت صندلی نسترن رفت و گفت:

امان از شما جوونا. عزیزم هفت هشت ماه چیزیه که تو بگی مهلت بهش؟

  • بله چون همراه این مهلت خیلی هم سعی کردم خیلی هم اذیت شدم خیلی هم صبوری کردم ولی بنظرم طرف من اصلا تو باغ نیست و تو باغ هم نمی اد.

نرگس با لحنی اعتراضی گفت:

ولی این زمان اینقدرزیاد نیست که تو بگی اون تو باغ نمیاد که نمیاد.

  • ولی از نظر من واقعا دیگه راه نداره من با مسعود سروکله بزنم بیشتر.

پروین خانم با گوشه چشم به نرگس اشاره ای کرد و گفت:

من برم سرکوچه یه چیزهایی برای ناهار بخرم و بیام . نرگس خانم  سفره صبحانه رو هم شما جمع کن.

این رو گفت و به طرف جالباسی رفت و در حالی که کیفش را همراه چادرش برمی داشت با خنده گفت:

فقط تا من برمی گردم ایشاالله مشکل حل شده باشه ها! ببینیم این خانم مشاور که خیلی از قول استاداش پز کاربلدیش رو می ده چی کار می کنه.

نرگس با کمی خنده و کمی دلخوری گفت:

نسترن جان من که ادعای مشاوره و این حرفها رو ندارم. ولی آدم اگه فقط یه مامان مثل مامان  من داشته باشه دیگه رقیب و دشمن نمی خواد!

نسترن نگاهی به پروین خانم انداخت و گفت:

خاله جان تو رو خدا اگه می خواین خودتون رو بزحمت بیندازین برای خاطر من ، اصلا راضی نیستم . من درسته خیلی وقته خونه شما نیومدم ولی غریبه که نیستم اون هم اینجورسرزده که اومدم.

  • نه عزیزم خونه خرید داره چه شما اومده بودین یا نیومده بودین. من هم همین سر خیابون می رم جای دوری نمی رم.

پروین خانم که از در رفت بیرون نرگس بی معطلی گفت:

دختر تو که اینقدرمعضل داشتی نمی شد از همون تو تلفن یه اشاره می کردی شاید من هم از همون تو تلفن یه چیزی به مغزم خطور می کرد.

  • نه نمی شد. یعنی بنظرم گفتن من و حرف تو فایده ای نداشت.
  • ببین نسترن جان گذشته از شوخی و تعارف من مثل دخترخاله ات یعنی دراصل مثل خواهرت می خوام یه چیزی بگم .
  • چی؟
  • میشه خیلی مختصر و مفید و چند کلمه ای بگی چی اینقدر مهم و دلخور کننده بوده در رابطه تو با شوهرت که یهو اینطور داغ کردی؟
  • آره میشه . مسعود ظاهرا با من ازدواج کرده و اومده زیر یه سقف. دراصل هنوز بچه مادرشه و پسر پدرشه و برادر خواهراش. یعنی شوهر من نیست!
  • یعنی چی؟ یعنی بعد از ازدواج باید از همه خانواده اش ببره؟
  • نه نبره ولی جای من هم تو زندگیش باید باز بشه در کنار خانواده اش اقلا، نمی گم بالاتر از خانواده اش.
  • یعنی نشده؟
  • اصلا.
  • چرا اینو می گی؟ یعنی چی کارکرده که این طورمی گی؟
  • در تمام این چند ماه باور می کنی که یه کارش رو با من مشورت نکرده، یه قرار دوتایی بیرون با هم نداشتیم . یه تصمیم برای کوچکترین کارهای زندگی مون با هم نگرفتیم. من فکر کنم ولش کنی شب هم خونه نمی اد و عین خیالش هم نیست که من تو خونه منتظر اونم و تنهام. خیلی شبها تا دیر وقت خونه پدرشه به بهانه مهمونی که اونا دارن. کارها ریز و درشت اونا… خواستگاری خواهرش…
  • خب تو چرا باهاش نمی ری؟
  • یعنی من هر شب پاشم برم خونه اونا؟ که چی بشه؟ من خونه پدر خودم هم هفته ای یه بار و گاهی که کاری پیش بیاد هفته ای دو بار بیشتر نمی رم.
  • ولی وقتی شوهرت به خانواده اش برای هر دلیلی طوری وابسته است که زیادتر از تو به اونها سرمی زنه تو هم باید بری.
  • نمی تونم . من فرهنگ خانوادگی شون رو دوست ندارم. ازشون بدم نمی اد ولی خیلی هم نمی تونم قاطیشون بشم.
  • ولی تو قبل از ازدواج اونها رو دیده بودی.
  • آره ولی فکر نمی کردم قراره یکسره شب و روزم را با اونها باشم. فکر کردم دارم با مسعود ازدواج می کنم فقط.
  • خب اشتباه کردی. حالا هم حتما راه داره.
  • نگو که راهش اینه که من هم دم به دقیقه راه بیافتم همراه مسعود برم خونه اونا و تا نصفه شب اونجا پلاس باشم.
  • اینو نمی گم ولی میگم می تونی برای خاطر شوهرت و زندگی ات چند قدم بری و در عوض اونها مخصوصا شوهرت رو هم چند قدم بطرف خودت بیاری.
  • نمیشه.
  • میشه. من می دونم که میشه و می تونی.
  • گفتم که تو بیرون گودی و می گی لنگش کن.
  • نه . اولین کار اینه که با شوهرت صحبت کنی. منطقی و ملایم و محکم.
  • یعنی فکر می کنی صحبت نکردم؟
  • خب چی گفته بهت؟
  • اون اولش به من خندید و بعد هم گفت تو آدم منزوی و گوشه گیری هستی . من هیچ وقت مثل تو نمی تونم باشم و نمی خوام باشم.
  • با خانواده شوهرت هیچکدوم صمیمی نیستی که باهاشون صحبت کنی؟
  • نه اصلا مدل مون و دنیامون با هم خیلی فرق داره.
  • به مامانت اینا چی ؟ تا حالا گفتی مشکلت رو؟
  • مستقیما نه . ولی می دونن از این چیزا دلخورم و خسته شدم. نخواستم ازشون مستقیما دخالت کنن . فکر می کنم فایده ای نداره.
  • رابطه مسعود با خاله اینا چطوره؟
  • بد نیست. خیلی هم گرم نیست البته.
  • الان با مسعود بگومگو کردی و اومدی ؟
  • قهر کردی ؟
  • یه پیشنهاد بدم؟
  • پیشنهاد؟ برم آشتی کنم و تو هم واسطه بشی لابد؟
  • در اصل یه نقشه دارم که تو باید کمکم کنی.

 

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده