داستان/راهنما

صدای آب جوی را شنیدم . خبری ازصدای ماشین نبود. دست بردم روشنش کنم، نشد. فقط استارت خورد . ” خانم رفتی تو جوب ” سرم به راست چرخید . پیرمرد افغانی لبخند زد . بقیه شان هاج و و اج نگاهم می کردند . “بد پیچیدی خواهر ، رفتی تو جوب .. نگاه کن !” وبه چرخ جلوی ماشین اشاره کرد. “یا ابالفضل ، پس ، آن صدا، صدا ی خرد شدن بود ، نه شکستن ! بیخودی لبخند زدم .

0

دست راست روی دسته دنده ، دست چپ روی فرمان . همیشه می گفت : ” نمی دانم چرا خانم ها فکر می کنند باید فرمان را دو دستی بچسبند ؟ “

هرچند گردنم خشک شده بود ولی خودم را کاملا بالا کشیده بودم تا بتوانم خوب جلوی ماشین را ببینم . سعی می کردم هر از گاهی هم از توی آینه به ماشین های پشت سرم نگاه کنم .

بدون اینکه نگاه کنم اهرم شیشه بالابر را پیدا کردم . شیشه را پایین کشیدم. نسیم خنکی به صورتم خورد . با احتیاط روی صندلی جابجا شدم و نفس راحتی کشیدم. سعی کردم بی آنکه چشم از روبرو بردارم دکمه پخش را پیدا کنم  ، موفق شدم ولی یکباره از ضرباهنگ موسیقی ، ازجا پریدم . خیلی زود صدا را کم کردم و به خودم مسلط شدم . خواستم دنده ی سه راامتحان کنم ؛ ترسیدم .

 از دور فواره ی بزرگ وسط میدان را دیدم . اطراف این میدان همیشه پر از ماشین بود . خوبی اش این بود که این ساعت از روزهای بهار بیشتر مردم خواب بودند . بلوار به این بلندی را تنهایی رانندگی کرده بودم ، حس خوبی داشت . بدی اش این بود که سوییچ را بی اجازه برداشته بودم ؛ خواب بود .

فکرکردم چقدر به میدان مانده ؟ اگر پنجاه ، پس باید راهنما بزنم . دقت کردم که راهنمای راست را روشن کرده باشم . همیشه می گفت : ” اگر خانمها دست راست و چپ شان را تشخیص می دادند این همه تصادف نمی شد  ” .

خیال دور زدن دور میدان را نداشتم .

“ازسمت راست می پیچم و می روم توی خیابان کناری”.

راهنمای راست ..آیینه ها .. ترمز..کلاج .. دستم توی فرمان بود و آرام ماشین رابه سمت راست می بردم . مواظب بودم موقع دور زدن زیاد با جدول فاصله نگیرم . یک لحظه نگاهم به چمن کنار بلوار افتاد . سبز و تازه بود.گ ُله به گُله خالی . چقدر نزدیک بود.آب توی جوی خیابان راهم می دیدم . زلال و شفاف .

کارگرهای افغانی با بقچه های لباس کار روی جدول کنارخیابان نشسته بودند . یک دفعه حس کردم ماشین در اختیارم نیست ، ترمز..کلاج..”وای خدا ، چراماشین گازمی خورد ؟” من دیگر فرمان را نمی چرخاندم ولی ماشین هنوز کجکی می رفت . دریک لحظه ماشین کج شد من از روی صندلی بلند شدم سینه ام به فرمان خورد و بلافاصله کمرم به پشتی صندلی کوبیده شد .کارگرها دستپاچه عقب پریدند…صدای شکستن یک چیزسفت ازجلوی ماشین آمد .”یا امام زمان ، چی شد ؟ “

صدای آب جوی را شنیدم . خبری ازصدای ماشین نبود. دست بردم روشنش کنم، نشد. فقط استارت خورد . ” خانم رفتی تو جوب ” سرم به راست چرخید . پیرمرد افغانی لبخند زد . بقیه شان هاج و و اج نگاهم می کردند . “بد پیچیدی خواهر ، رفتی  تو جوب .. نگاه کن  !” وبه چرخ جلوی ماشین اشاره کرد. “یا ابالفضل ، پس ، آن صدا، صدا ی خرد شدن بود ، نه شکستن ! بیخودی لبخند زدم .

 بااحتیاط در سمت شاگرد را باز کردم و جدول و خیابان و ماشین را نگاه کردم . چادرم را روی سرم مرتب کردم و پیاده شدم.  پیرمرد افغانی دوباره لبخند زد . دو کارگر افغانی کیسه های کار را روی دوششان جابه جاکردند. یکیشان گفت :” سپر خرد شده !” الکی لبخند زدم . به صورت گرد و ریش توپی مرد نگاه کردم .

” آقا شما رانندگی بلدی ؟ میتونی درش بیاری ؟”

دستی به ریشش کشید . ” خو…نه خواهر . ما که … تصدیق نداریم ” بقیه انگار همین را تکرار کردند .

بی اختیار از کنار ماشین رفتم سمت خیابان.” ببخشید آقا شمارانندگی بلدید ؟ ” مرد بی حوصله به طرف ماشین امد. قدبلند وچهارشانه بود وموهاب ریشش را تازه اصلاح کرده بود. “چی شده ؟ “

” شما که ایستاده بودی ، دیدی که چرخ ماشین رفت سمت جدول. “

اصلا نگاهم نکرد. دستش را توی جیب کتش فروکرد.

” فایده نداره ، زنگ بزن جرثقیل بیاد. اینجوری سپر خرد میشه. “

چندقدم بی حرف جلو رفت و دوباره توی ایستگاه تاکسی ایستاد. بلند گفت ک” زنگ بزن جرثقیل “

یکی از افغانی ها گفت :”بیگیریم بالا درمیاد .” انگار با هم گفتند . و باهم خم شدند و سپر جلو را چسبیدند. ریش توپی گفت :” خواهر بیشین روشن کن ” آهسته گفتم :”می ترسم. “

لبخند زد. جوانکی موتورش را پنج –شش مترجلوترپارک کرده. دقیق نگاه می کرد ولی انگار جرات نداشت نزدیک شود. به صورت استخوانی اش زل زدم. گفتم :”آقا میتونی درش بیاری ؟”

چشم هایش برق زد. تند به طرفم آمد.” چی / چی شده ؟ “بی حوصله گفتم :”داری میبینی دیگه .رفتم تو جوب! “

خم شد طرف چرخ راست. آدم آهنی توی ایستگاه بود. باز بلند گفت :”زنگ بزن جرثقیل “

جوانک تازه وارد گفت :”راست میگه  خانم زنگ بزنید.”

به صورتش نگاه کردم و انگار در گوشش گفتم :”نمی شود همینجوری یک کاریش کرد ؟”

گوشی را توی دستم جابجا کردم.

“الان زنگ میزنم بیاییند ” ذ

وق زده گفت :”آره ..آره ..زنگ بزنید بیایند “

 آهسته گفتم :”آخه ضایع میشم “

 خندید.” ضایع بشی که بهتر از اینه که ماشین داغون بشه “

آدم آهنی گفت : ۲۰ تومن بدهی جرثقیل بهتر از اینه ۲۰۰ تومن خرج سپر کنی “

افغانی گفت :”باهم یاعلی بگید درش میاریم “

راننده تاکسی ازهمان دور که می آمد براندازمان کرد. بادست اشاره کردم . ایستاد. ” آقا چرخ ماشینم رفته تو جوب . کارراننده های معمولی نیست . میای کمک ؟”

رفت جلو. بازهم رفت. برگشتم طرف ماشین .آهسته گفتم :”بی معرفت “

باصداش ازجا پریدم. ” اوه..اوه ..با این زبون بسته چه کردی خانم !”

بعد به کارگر افغانی گقت :”چیکارمیکنی همشهری ؟مگه میخوای پایه بچینی ؟”

آدم آهنی گفت :”خوب بذار آجربذاره بیاد بالا . اینجوری سپرخرد میشه “

موبایلم زنگ خورد.”وای کی زنگ زده بودم ؟”

“سلام . ببین نه کاری نداشتم . چیزه..ببین آره سوییچ دست منه. چیزی نشده. چرخ ماشین یه ذره چیز شده… نه به خدا طوری نیس… همینجا نزدیک میدون… به خدا تا اینجا خوب اومدم. یه دفعه ای شد… باشه “

جوانک خندید.”بشین روشن کن “

در گوشی گفتم :”می ترسم. دستهام داره می لرزه ، میشینی؟ “

“سوییچ ؟”

” روشه ” راننده تاکسی سر تکان داد.

موتوری پرید توی ماشین.ر وشن کرد. راننده تاکسی فرمان داد.” بیاجلو- خب بروعقب – خوبه – خوبه -وایسا داغونش کردی – وایسا “

صدای خردشدن تکه های پلاستیک فشرده ی سپر بلندتر از آن بودکه فکر می کردم . آخرین بارکه ماشین عقب رفت سپرکاملا جدا شد.جوانک ماشین راکنار جدول پارک کرد .

گفتم :” ببخشید ، ممنون از همه تون .”

راننده تاکسی زیر لب چیزی گفت که نشنیدم و رفت . ریش توپی گفت :”احتیاط کن خواهر”

جوانک سوییچ را به دستم داد. ” می خواهید وایستم تا آقاتون بیاد ؟”

“نه .. ممنون مزاحم شما هم شدم “

خندید. موتورش را دست گرفت و رفت. چندقدم یک بار برمی گشت و به من و ماشین نگاه می کرد و لبخند می زد.

توی ماشین نشستم . دستم راروی رگ های پشت سرم فشار دادم. از دورکه دیدمش قلبم ایستاد. صندل پایش بود. موهایش را هم شانه نکرده بود. پایم را از روی دنده رد کردم و روی صندلی کناری نشستم. از دور سپرجدا شده را دید. پای ماشین که رسید سعی کرد با مشت درستش کند ؛ نشد .یک لحظه روی کاپوت ماشین نشست. بعد درماشین را بازکرد و روی صندلی نشست . با موبایلش شماره گرفت.

” سلام ، خوبی آقای وحیدی ؟ زنگ زدم بگم ماشینمو می فروشم ، نه ،چیز دیگه نمی خوام ، من اصلا دیگه ماشین نمی خوام ، باشه همون قیمت که گفته بودی ، خداحافظ شما “

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده