شهدای مدافع حرم/خدا جواهر وجود کمیل را خرید

“کمیل یک جواهر بود.” این را همسر شهید می گوید و چقدر خوشحال است که خود را تنها کاشف این جواهر می دانسته تا … تا این که او با روی سرخ به دیدار پروردگارش می رود. تازه آن وقت است که می فهمد اولین و بهترین کاشف و خریدار این جواهر خدا بوده است؛ چون جواهر وجد کمیل اصل بوده. اینها روایت عاشقانه ایست از زبان همسر شهید مدافع حرم کمیل قربانی.

0

یکی از شهدای مدافع حرم لشکر زرهی ۸ نجف اشرف که ۲۵ آبان سال گذشته در سوریه به شهادت رسید، شهید کمیل قربانی بود متولد ۱۳۶۶ که هنگام شهادت ۲۸ سال بیشتر نداشت.

 

عاشقانه های مومنانه یک همسر

اولین بار که به صورتش خیره شدم سر سفره ی عقد بود.

وقتی داشتم انگشتر فیروزه را دستش می کردم. نذر کرده بودم قبل از ازدواج به هیچ کدام از خواستگارهایم نگاه نکنم تا خدا خودش یکی را برایم پسند کند. و حالا او شده بود جواب  مناجات های من.

بیشتر از این زمین گیرم نکن. چشم هایت به قدر کافی بال و پرم را بسته.

 واو هر بار می خندید و مجنونم می کرد و می گفت: اگر جز این می گفتی مایه ی حیرتم بود.

هم او بچه دوست داشت و هم من. آرزویش این بود که دختری داشته باشد تا در سه سالگی با شیرین زبانی بابا صدایش کند؛ و من آرزوی کودکی را داشتم که چشم هایش درست عین بابایش باشد. شرط من برای خواستگارها

 خانواده ایشون در محله ما زندگی می کردند. پدرشون مرد بسیار محترمی هستند و بعنوان بزرگتر و معتمد محل، همه قبولشون دارند ولی نه ما خبر داشتیم ایشون پسر مجرد دارند و نه اونها از وجود من باخبر بودند.

برای من خواستگاری آمده بود و پدرم برای تحقیق، پیش پدر آقا کمیل رفته بودند. ایشونم گفته بودن مگه شما توی خونه دختر دارید؟ و پدرم هم گفته بودن،بله داریم.. . بعد از دو سه ماه، پدرشون پیگیری کردن و گفتن چی شد قضیه اون خواستگارشون؟ بابام گفتن: هیچی دیگه کنسل شد. مناسب هم نبودن… بعد از مدتی برای آقا کمیل اومدن خواستگاری …

ثبل از اون نه من ایشون رو دیده بودم و نه ایشون منو دیده بودن. اصلا کلا  ایشون خانم ها رو نمی دید. چه قبل از عقد و چه بعدش همه می گفتن. توی محل من می شنیدم که می گفتن آقا کمیل درمورد نگاهشون به نامحرم خیلی حساس بودن. خیلی کنترل می کردن و مراقب بودن چشمشون نیفته…

من خیلی دلم می‌خواست زندگی‌ام را به چیزی وصل کنم که محکم باشد. خیلی فکر کردم به چه وصل کنم و به ذهنم رسید محکم‌ ترین ریسمان قرآن است. به ایشان گفتم من دوست دارم بخشی از مهریه‌ام این باشد که شما قرآن حفظ کنید. خیلی از این شرط تعجب کرده بود. از من پرسید چرا این را گفتید؟

 گفتم :محکم‌تر از قرآن چیزی پیدا نکردم تا زندگی‌ام را به آن وصل کنم. در ازدواج هر چقدر همه جوانب امری را بسنجید باز یکسری نکات دیده‌ نشده باقی می ‌ماند. اینکه می‌گویند ازدواج مثل هندوانه در بسته است واقعا همینطور است. می‌خواستم تا جایی که دستم نیست را دست کسی بسپارم و هیچ کسی را مطمئن‌تر از خدا پیدا نکردم و دست او سپردم. از شرط من خیلی متحیر شده بود. من هم به کسی چیزی از این شرط نگفتم.

چند روز بعد پدرم آقای قربانی را می‌بیند و حاج آقا می‌گوید به پسرم چه گفتید که رفته داخل اتاق، در را بسته و فقط قرآن می‌خواند؟

 پدرم وقتی خانه آمد از من پرسید.

وقتی توضیح دادم، گفت: این چه شرط سختی است که گذاشته‌ای؟

گفتم: دوست دارم کسی که زندگی‌ام را با او شروع می‌کنم من را بالا بکشد.

آقا کمیل قبل از آن جلسه مصر بود سریع برنامه‌ هایمان مشخص شود ولی بعد از آن جلسه گفت باید فکر کنم. می‌خواست ببیند از پس این کار برمی‌آید. نگران بود که می‌تواند این کار را انجام دهد یا نه.

 

شرط های مان در طرف مقابل مان نبود

ایشون درسپاه کار می کرد ومن هم شاغل بودم. من مهندسی عمران خونده بودم و در شرکت طراحی کار می کردم و جالب اینجاست وقتی ایشون اومدن خواستگاری، من پیش زمینه م این بود که من نمی خوام همسرم پاسدار باشه و ایشون هم پیش زمینه شون این بود که من نمی خوام همسر آینده م شاغل باشه!

ما مفصل رو قضیه شغل هامون صحبت کردیم. ایشون می خواستن مطمئن بشن که خانمی که انتخاب می کنند، اولویت زندگیش درست باشه. چون اولویت زندگی یه خانم مسلمان کار نیست! من خودم این رو قبل از اینکه ایشون بپرسه، بهشون گفتم که اولویت زندگی من چیه! حتی بهشون گفتم که هدف زندگی من کار کردن نیست. کار کردن یه مسیره برای رسیدن به هدف! حالا اگر یه جای زندگی این مسیر کند باشه یا حتی باعث بشه از هدف دور بشی، می تونی مسیر دیگه ای رو برای رسیدن به هدف انتخاب کنی. ولی کار کردن هدف نیست. هدف چیزای دیگه ست بعد از این صحبت ها ایشون از این بابت خیالشون راحت شد و دلشون قرص تر شد.

من هم با شغل پاسداری مخالفت م یکردم از این جهت که دید بدی نسبت به پاسداران پیدا کرده بودم.

اونم بخاطر حرفای توی جامعه بود که بعضیا پخشش می کردن یا دامن بهش می زدن. فکر می کردم پاسداران ، آدمهای خشکی هستن و روشنفکر نیستند و درمورد احساس چیزی نمی دونن…اما بعدا من فهمیدم اصلا این حرف ها درست نیست. همه چی با شهدا شروع شد

قبل از جشن عقدمان نگران بودیم حرامی داخل جشن عقد نشود. نذر کردیم سه روز روزه بگیریم و برای تمام شهدایی که می‌شناختیم نامه نوشتیم که در مراسم مان گناه نباشد و خدا را شکر هیچ گناهی هم نشد. از همان روز اول همه چی با شهدا شروع شد.

 

اول حق فقرا را جدا می کرد

ایشون اعتقاد داشتن که یه بخشی از حقوق هر دومون رو باید به نیت چهارده معصوم به کارهای خیر اختصاص بدیم.

اینم بعد ازعقد بود و تنها موردی بود که ایشون برای حقوق من پیگیری کردن و پرسیدن دقیق که هر ماه که حقوق می دادن این مبلغ رو جدا می کردن و می دادن. هم برا من و هم برا خودشون. حتی یه موقع که بن یا چیز دیگه ای می دادن، حق فقرا رو جدا می کردن و می رفتن تهیه می کردن می دادن به پدرشون که توزیع کنن، بعد بقیه ش رو استفاده می کردن…

 

دوست دارم راضی باشی

به من گفته بود شاید به سوریه برود ولی چون خیلی گریه کردم و بی‌ تاب شدم دیگر مطرح نکرد و من فکر می ‌کردم فراموش کرده است.

بعد از چند ماه گفت: اعزام جدید داریم و اگر شما راضی نباشی من نمی ‌روم.

گفتم :همینجوری می‌ گویی یا واقعاً نمی‌روی؟

گفت: نه واقعاً نمی‌روم. شناسنامه‌اش پیش من بود و تا روز آخر اعزام پیشم ماند.

 شب آخر اعزام به خانه آمد و گفت: فردا روز آخر اعزام است و ممکن است دیگر اعزام نشوم و نتوانم بروم.

گفتم: خودتان دوست دارید بروید؟

گفت: باید از اسلام و حضرت زینب(س) دفاع کرد.  دوست دارم راضی باشی.

تا لحظه آخر دلم نمی‌آمد شناسنامه را بدهم.

سحر پیام داد و گفت: من منتظر اذن شما هستم.

گفتم: دوست دارم بگذارم بروی ولی با دل خودم چه کار کنم؟

 گفت: که هیچ اشکالی ندارد اگر نخواهی من نمی ‌روم به شرطی که جواب امام زمان(عج) را خودت بدهی.

 کم آوردم و هیچ جوابی نداشتم بدهم.

 گفتم: بیایید و شناسنامه ‌تان را بگیرید.

گفت: من دو رکعت نماز خواندم تا خدا خیر را به دلت بیندازد.

ایشان هر وقت مستأصل می‌ شد و هر وقت کم می ‌آورد، نماز می‌خواند و جواب می‌ گرفت.

ماشین و لباس عروس می‌ بینم دلم می ‌گیرد

وسایل خانه را که می‌ بینم به من سخت می گذرد چون تازه تب و تاب وسیله خریدن را گذرانده بودیم. کابینت و کاغذ دیواری برای خانه‌ آینده‌ مان دیده بودیم و الان هرچه می‌ بینم یادآور آن خاطرات است. هیچی از تلخی دلتنگی کم نمی‌ کند ولی واقعاً بزرگی به ما داد. آدم باید با ارزش ‌ترین چیزهایش را در راه خدا بدهد تا چیزی به دست بیاورد. هر چند من کوچک‌ترین کار را هم انجام نداده‌ام. یک بار به خودشان گفتم وجودتان مثل جواهر می‌ماند. پیش خودم می‌ گفتم فقط من این جواهر را کشف کرده‌ام اما نگو که این جواهر خریدارش خیلی بزرگ ‌تر از من بود. چون جواهر وجودش اصل بود خدا کمیل را خرید. بالاخره همه از این دنیا می‌رویم و وقتی به مقام و راهی که رفته، به جایگاه بالایی که رسیده فکر می‌ کنم، خدا را روزی هزار مرتبه بابت این نعمت شکر می ‌کنم.

 

/انتهای متن/

 

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده