“جنگ چهره ای زنانه ندارد” روایت زنان روسی از کابوس جنگ

“جنگ چهره‌ ی زنانه ندارد” برنده جایزه نوبل ادبیات، روایتِ پُرفرازو نشیب سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ زن خبرنگار و مستندنگارِ بلاروسی‌ است از روزگار و خاطراتِ زنانی که در ارتشِ اتحاد جماهیر شوروی در جنگ جهانی دوم جنگیدند و حالا بعد از سال‌ها از کابوس‌ها، تنهایی و هول‌ های‌ شان می ‌گویند. او چندصد نفر از این زنان را می ‌یابد و با تمام‌ شان حرف می ‌زند. او برای این کتاب

0

زنان در هیچ زمان و با هیچ ملیتی هرگز به جنگ علاقه مند نیستند، شاید این یکی از واقعیت های غیر قابل تغییر در وجود زنان باشد. ولی وقتی جنگی آغاز می شود، آیا زنان می توانند نسبت به اتفاقات آن جنگ بی تفاوت باشند؟ آیا نقش و سهم زنان در جنگ های اخیر دنیا تنها به دوش کشیدن تیره روزی ها بوده است؟

کتاب “جنگ چهره‌ی زنانه ندارد” نوشته سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ، نگاه جدیدی به مقوله جنگ دارد و تلاش می ‌کند تا نشان دهد که زنان نیز مانند مردان در جنگ‌های دنیای کنونی سهمی داشته‌ اند ولی در نهایت بیشترین آسیب ها را هم متحمل شده اند. شاید همین نگاه‌ تازه باعث شد که الکسیویچ بتواند برای یک کتاب غیر داستانی برنده جایزه نوبل ادبیات شود.


داستانی واقعی

کتاب” جنگ چهره ای زنانه ندارد” جنگ جهانی دوم را از نگاه زنان روسی توصیف می ‌کند که تجربه‌ ی حضور در این جنگ را داشته ‌اند؛ زاویه دیدی که کمتر مورد ‌توجه قرار گرفته است.

نویسنده در لابلای سطور این کتاب، صداها و ناله‌هایی را که تا‌ بحال شنیده نشده بوده، به گوش خواننده می‌ رساند و بعضی از زوایای پنهان جنگ را روشن می ‌کند.

نویسنده تاکید دارد که جنگ و تخیل در یک ظرف نمی ‌گنجند، جنگ میدان واقعیت است؛ نمی‌توان گوشه ‌ای نشست و جنگ را تصور و تخیل کرد. بهترین شیوه‌ی توصیف جنگ نقل ‌قول کسانی است که در میدان حضور داشته ‌اند. نویسنده‌ی این کتاب از تجربیات روزنامه‌ نگاری خویش بهره گرفته و شیوه‌ی مصاحبه و انتقال بی ‌کم ‌و‌کاست توصیفات شاهدان عینی را برای ارائه ‌ی نگاه زنانه به جنگ برمی ‌گزیند. او این روش را انتخاب می کند چرا که  او پیش و بیش از آن ‌که یک نویسنده زن باشد، یک روزنامه‌ نگار حرفه ‌ایست و به واسطه‌ ی شغلش همواره ترجیح می ‌دهد با حقایق عریان سروکار داشته باشد.


همه زنان در کنار هم

چیزی که این اثر را نسبت به بسیاری از آثار جنگی متمایز می ‌کند، پدیده‌ ی چند صدایی است. در این کتاب حتی یک زن آشپز و رختشوی ساده هم توانسته ‌اند نظرشان را نسبت به جنگ بیان کنند. هر کس صدای خود را دارد و با آن سخن می‌گوید.

نویسنده از تضارب آرا نمی ‌ترسد و اصولا چند صدایی بودن است که سطور این کتاب را قابل ‌باور می ‌کند. قهرمانان این کتاب قدیس و اَبَرانسان‌نیستند، بلکه مردم و زنان عادی‌ هستند. زبان‌ شان زبان ساده و کوچه‌ بازاریست. آنها شاعر و پروفسور و سیاستمدار نیستند. ساده و رک حرف ‌شان را می‌ زنند و دقیقاً به این خاطر سبک کوچه ‌بازاری و محاوره ‌شان در ترجمه‌ ی فارسی نیز لحاظ شده تا کتاب را برای خواننده بسیار نزدیک ‌تر و قابل ‌درک کند.


در مورد نویسنده

سوتلانا الکسیویچ روزنامه ‌نگار و نویسنده بلاروسی، متولد ۱۹۴۸ در اوکراین، از پدری بلاروسی و مادری اوکراینی زاده شد. وی پس از فارغ ‌التحصیل شدن از مدرسه در چند نشریه محلی به‌عنوان خبرنگار مشغول کار شد.

شهرت او به عنوان روزنامه‌ نگار به دلیل نوشتن و روایت در مورد رویدادهای کشورش چون جنگ جهانی دوم، جنگ شوروی و افغانستان، سقوط اتحاد جماهیر شوروی، فاجعه چرنوبیل و گفت ‌وگو و مصاحبه با شهود این واقعه بدست آمد که دقیقا به همین دلایل هم منجر به آزار و اذیت او توسط نظام حاکم آن دوره شد.

از جمله آثار او می ‌توان به «جنگ چهره‌ی زنانه ندارد»، «صداهایی از چرنوبیل، “تاریخ شفاهی یک فاجعه هسته ­‌ای” و “پسران روئین­ چهره” (درباره وقایع افغانستان) اشاره کرد.

کسب جایزه نوبل ادبیات، جایزه مدیسی و جایزه صلح ناشران آلمان بخشی از افتخارات این بانوی نویسنده است.
کتاب «جنگ چهره‌ی زنانه ندارد» نوشته سوتلانا آلکساندرونا الکسیویچ با ترجمه عبدالمجید احمدی در ۳۶۴ صفحه، شمارگان ۱۰۰۰ نسخه و به بهای ۲۶ هزار تومان از سوی نشر چشمه منتشر شده است.


فصل ها

این کتاب به هفت فصل تقسیم شده است با این نامها:

زن‌ها کی برای اولین بار در تاریخ وارد ارتش شدند؟

انسان بزرگ‌تز از جنگ است

نمی‌خواهم حتا به خاطر بیاورم

دخترها، بزرگ‌شید، بالغ شید… شما هنوز خامید…

 بوی ترس و چمدان آب‌ نبات

من این چشما رو امروز هم به خاطر می‌آرم

نیاز به سرباز بود… اما من می‌خواستم زیبا هم بمانم…

 در تمام این هفت فصل نویسنده سعی می کند تا با نگاهی واقع گرایانه جنگ و پیامد های آن را با توجه به تاثیراتی که بر زندگی زنان دارد، بررسی کند.

 

مقدمه مترجم

در پشت جلد این کتاب که قسمتی از مقدمه نویسنده در آن آمده است، می‌خوانیم:

“سوتلانا الکسیویچ (۱۹۴۸) اولین نویسنده‌ی تاریخ است که به خاطرِ نوشته ‌هایش در ژانر مستندنگاری جایزه‌ ی ادبی نوبل را از آن خود کرد. “جنگ چهره‌ ی زنانه ندارد” روایتِ پُرفرازو نشیب این مستندنگارِ بلاروسی‌ است از روزگار و خاطراتِ زنانی که در ارتشِ اتحاد جماهیر شوروی در جنگ جهانی دوم جنگیدند و حالا بعد از سال‌ها از کابوس‌ها، تنهایی و هول‌ های‌ شان می ‌گویند. او چندصد نفر از این زنان را می ‌یابد و با تمام‌ شان حرف می ‌زند.  از هر قشری هستند؛ پرستار، تک ‌تیرانداز، خلبان، رخت‌ شور، پارتیزان، بی‌سیم‌ چی و… وای که  خاطرات چقدر تکان‌ دهنده ‌اند… زنانی که پوتین پوشیدند و در ترکیبِ خاک و خون و ترس زنده ماندند… الکسیویچ با تدوین این آدم‌ ها کنارِ هم کلیتی می‌ سازد متناقض و شورانگیز، پُرهیاهو و صامت… کتاب، گاه شامل چنان لحظاتی می ‌شود که فراتر از خوانده‌ ها و شنیده‌ه ای مرسوم است درباره‌ی جنگ. بی ‌پرده و عریان است و ناگهان مادری را به ما نشان می ‌دهد که برای عبور از خط بازرسی آلمانی‌ ها بچه ‌اش را نمک ‌اندود می‌کند تا تب کند و سربازان بهراسند از تیفوس و او بتواند در قنداق بچه ‌ی گریان با پوست ملتهب سرخ‌ شده دارو ببرد برای پارتیزان‌ها… و این کتابِ چنین آدم‌ هایی ا‌ست… “


قسمت هایی از کتاب

*به خاطر زندگی جونشون رو از دست می دادن، در حالی که هنوز نمیدونستن زندگی یعنی چی. درباره همه چی فقط تو کتابا خونده بودن.

*بعد از جنگ، تا مدت‌ ها می‌ ترسیدم بچه‌ دار شم. وقتی بعد از هفت سال بچه‌دار شدم، تازه آروم شدم. اما تا به امروز نمی‌ تونم هیچی رو ببخشم. و نمی‌ بخشم. من وقتی اسرای آلمانی رو می‌ دیدم، خوشحال می‌ شدم. خوشحال می‌ شدم از این‌ که اونا رو تو این وضعیت می‌ دیدم؛ هم سرشون توی کیسه بود و هم پاهاشون. اونا رو از خیابونای روستا عبور می‌دادن، التماس می‌کردن؛ “مادر، نون بدید… نون…”. تعجب می‌ کردم از این‌ که روستایی‌ ها از خونه‌ هاشون بیرون می‌ اومدن، یکی بهشون نون می‌ داد، یکی یه تیکه سیب‌ زمینی. پسر بچه‌ ها پشت‌ سر اسرا می‌ دویدن و به طرف‌ شون سنگ پرتاب می‌ کردن…

*من رو به دسته ا‌م بردن. دستور دادم: «دسته! به جای خود!» اما دسته حتی از جاش تکون هم نخورد. یکی دراز کشیده بود، یکی نشسته بود و سیگار می ‌کشید، یکی هم که گردنش رو با صدا می‌چرخوند، گفت: «آخی!». خلاصه، وانمود کردن اصلاً منو ندیدن. براشون سنگین بود؛ اونا مرد بودن، بچه‌ های شناسایی، حالا باید از یه دختر بیست‌ ساله فرمان ببرن. من این رو خیلی خوب درک می‌کردم ولی مجبور بودم فرمان بدم: «بلند شید ببینم»

*ما جهان بدون جنگ را نمی شناختیم، دنیای جنگ دنیایی بود که با آن آشنا بودیم، و مردمان جنگ تنها مردمانی که می شناختیم شان.من امروز جهان و مردمی جز این نمی شناسم. آیا جهان و مردم غیر جنگی زمانی وجود خارجی داشته اند؟

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده