یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۶

بم به خال لب یک دوست گرفتار شده است

هفته ای که گذشت یاد روزی تلخی را با خود داشت؛ پنج و ده که جفت می شوند داغ حداقل پنجاه هزار خانوار تازه می شود. با سروده ای از حامد عسگری یاد خفتگان در خاک بم، سرزمین نخل، هل و نارنج را گرامی می داریم.

فرقی نمی کند. همشهری شان بوده باشی، هم استانی شان یا هموطنشان. مرگ پنج ثانیه ای پنجاه هزار پرنده دردناک است، چه مرغ دریا باشند چه پرستوی کویر. شک ندارم که صدور جواز اقامت دائم در قانون سرزمین خاک نیست و فقیر و غنی، زن و مرد، دانا و نادان، باید روزی رخت سفر ببندیم و جسم به زیر خاک و جان به اوج آسمان فرستیم؛ اما چه آرامش بسترها بدرقه مان کند و چه ناآرامی گسل ها کوس سفرمان بنوازد، آرزو داریم گاهی قلم محبتی بر صفحه یاد ناممان را بنویسد.

فرقی نمی کند. چه تهرانی باشی، چه رشتی، چه مشهدی و شیرازی یا کرمانی، ترک و کرد باشی یا فارس، کاش یاد زلزله و چلچله ها باشی. هفته ای که گذشت روزی تلخ را با خود داشت و پنج و ده که جفت می شوند داغ حداقل پنجاه هزار خانوار تازه می شود. یادشان باشیم. با سروده ای از حامد عسگری یاد خفتگان در خاک، بم، سرزمین نخل و هل و نارنج را گرامی می داریم.

 

 

داغ داریم نه داغـی که بر آن اخم کنیم

مرگمان باد اگر شکوه ای از زخم کنیم

مرد آن است که از نسل سیاوش باشد

“عاشقی شیوه‌ی رندان بلاکش باشد “

چند قرن است که زخمی متوالی دارند

از کویــر آمده‌ها بغض سفالـــــــی دارند

بنویسید گلوهای شما راه بهشت

بنویسید مرا شهر مرا خشت به خشت

بنویسید زنـی مُرد کــــه زنبیل نداشت

پسری زیر زمین بود و پدر بیل نداشت

بنویسید که با عطر وضو آوردند

نعش دلدار مرا لای پتــو آوردند

زلفها گرچه پر از خاک و لبش گرچه کبود

“دوش مــی‌آمد و رخساره بر افروخته بود

خوب داند که به این سینه چه ها می گذرد

هر که از کوچه ی معشوقه ما می گذرد

بنویسید غـــم و خشت و تگرگ آمده بود

از در و پنجره‌ ها ضجـــه‌ی مرگ آمده بود

شهر آنقدر پریشان شده بود از تاریخ

شاه قاجار بـــه دلداری ارگ آمده بود

با دلی پر شده از زخـــم نمک می‌خوردیم

 

دوش وقت سحر از غصه ترک می‌خوردیم

بنویسید کـــه بم مظهر گمنامی ‌هاست

سرزمین نفس زخمی بسطامی‌هاست

ننویسید کـــه بـــم تلـــی از آواره شده است

بم به خال لب یک دوست گرفتار شده است

مثل وقتی که دل چلچله‌ای می‌شکند

مرد هـــم زیر غــــم زلزله‌ای می‌شکند

زیر بارِ غــم شهرم جگـرم می سوزد

به خدا بال و پرم بال و پرم می‌سوزد

مثل مرغی شده‌ دل در قفسی از آتش

هــــر قدر این ور آن ور بپرم مـــی‌سوزد

بوی نارنج و حناهای نکـــوبیده بخیـــــــر!

که در این شهر ِ پر از دود سرم می‌سوزد

چاره‌ای نیست گلم قسمت من هم این است

دل بـــــه هـــر سرو قدی مـی‌سپرم می‌سوزد

الغرض از غـــــم دنیــا گله‌ای نیست عزیز!

گله‌ای هست اگر، حوصله‌ای نیست عزیز!

یاد دادند به ما نخل ِ کمر تا نکنیم

آنچــــه داریــم ز بیگانه تمنا نکنیم

آسمان هست، غزل هست، کبوتر داریم

 

باید این چـــادر ماتـــــــــــم زده را برداریم

تن ِ ترد ِ همه ی چلچله ها در خاک و

پای هــــر گور، چهل نخل تنـاور داریم

مشتی از خاک تو را باد که پاشید به شهر

پشت هــر حنجــــــــره یک ایرج دیگر داریم

مثل ققنــــوس ز ما باز شرر خواهد خاست

بم همین طور نمی‌ماند و بر خواهد خاست

داغ دیدیم شما داغ نبینبد قبول!

تبــری همنفس باغ نبینید قبول!

هیـــچ جای دل آباد شما بـــــم نشود

سایه‌ی لطف خدا از سر ما کم نشود

گاه گاهی به لب عشق صدامان بکنید

داغ دیدیــــم امیــد است دعامان بکنید

بــم به امید خدا شاد و جوان خواهد شد

“نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد “

 

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد