برای شروع دوباره زندگی شرایط تان را محضری کنید

هر زندگی مشترکی که با هزار امید و آرزو شروع می شود باید پایه های محکمی، هم برای زوجین و هم برای فرزندان آنها داشته باشد و الا آن خواهد شد که در زندگی میترا رخ داده است.

0

میترا زن جوانی است با دو فرزند، یک دختر شش ساله و یک پسر ۱۶ ساله که بعد از ۱۷ سال زندگی مشترک حالا از مشاور حقوقی کمک می خواهد برای حل مشکلات زندگی اش.
خودش تعریف می کند:
من تنها دختر خانواده بودم با شش برادر که یکی از یکی متعصب تر و قلدرتر بودند. برادران من به هیچ وجه غیر عقیده و نظر خود را نمی پذیرفتند، به همه چیز و همه کس شک داشتند به طوری که در صورت برخورد با هرچیزی خلاف نظر خودشان، هر چه دم دست شان بود بر سر فرد مقابل خرد می کردند.
پدرم را حدود پنج سال پیش از دست دادم و مادری بسیار مهربان و صبور دارم که همیشه در مقابل این پسرهای عصبی و منعصب، مجبور است کوتاه بیاید.
آن موقع من بخاطر داشتن چنین برادرانی، کمتر خواستگار داشتم. یعنی از فامیل که کسی جرات و جسارت پا پیش گذاشتن نداشت و دوست و آشنا هم هرکس را معرفی می کردند، در تحقیقات پیدا و پنهان برادران رد می شد. تا اینکه قسمت شد که با داود که توانسته بود با همه خوبیها و بدیهایش از فیلتر برادرانم عبور کند، بعد از جلسات متعدد صحبت کردن در خانه، ازدواج کنم.
البته برادرانم می خواستند چند ماه صیغه محرمیت بخوانیم که من بیشتر با این فرد تازه وارد آشنا شوم و بهتر او را بشناسم ولی من که حتی از لفظ صیغه و عقد موقت خوشم نمی آمد، این کار را قبول نکردم و یکباره نامزدی و عقد را برگزار کردیم و با فاصله خیلی کم هم ازدواج کردیم.

من از مرد سیگاری بسیار بدم می آمد و از اول این را به داود گفته بودم ولی در چند جلسه اول خواستگاری دیدم که به راحتی تعارف سیگار دوستش را پذیرفت و گفت: عیب است دست دوستم را رد کنم. من از دود سیگار حالم بد می شود. به او گفتم: دیگر این کار را نکن. او هم پذیرفت.
کلا داود بسیار رفیق باز بود و در زندگی آدمی آرام و خونسرد و بی اعتنا به خواسته من.
بعد که زندگی مشترکمان آغاز شد، دیدم نه خیلی بیشتر از آنچه فکر می کردم با دوستانش که آدمهای مثبت و موجهی هم نیستند، رفت و آمد می کند. بعد از ساعت کار، اصلا خیال آمدن به خانه را نداشت چون با دوستانش سرگرم بود. بعد از تولد بچه اول مان متوجه شدم که غیر از سیگار، شروع کرده با دوستانش به تریاک کشیدن و جلسه های دورهمی تا شب و نصف شب پای منقل، بی خیال خانواده. او که مردی مهربان و خوب و بی آزار بود، گرفتار رفقای نااهل و معتاد شده بود. آنقدر گریه کردم و ازش خواستم ترک کند و اجازه ندهد زندگیمان خراب شود، خواستم دست از دوست و رفیق بازی بردارد. قول می داد ولی فقط حرف بود. هرچه می گفتم، می گفت چشم ولی اصلا بی خیال و بی تفاوت زندگی مان شده بود.
کم کم بعضی شبها هم دیگر خانه نمی آمد. تا اینکه تصادف کرد و بازویش شکست و دیگر به حالت اولش برنگشت. هرچی داشتیم و نداشتیم خرجش کردیم ولی دستش خوب نشد. دیگر سر کار هم نرفت. او که پیش از آن هم هیچ وقت به فکر زن و بچه و خرج و مخارج نبود، دیگر کلا افتاد دنبال دوست و رفیق. تا زمانی که تریاک مصرف می کرد، قابل تحمل بود. ولی این بار رفت سراغ هروئین و شیشه. دیگر بد اخلاق هم شده بود. هرچه با زیان خوش از او می خواستم ترک کند و به فکر زندگی باش، فقط زبانی قبول می کرد.

چندبار به کمپ های مختلف برای ترک اعتیاد رفت ولی بی فایده بود. بسیار بهانه گیر و بداخلاق شده بود. من که از اول زندگی مجبور بودم کار کنم و مخارج زندگی مان را تامین کنم، مجبور بودم به ایرادهای زیاد و کم او هم پاسخ بدهم و خواسته هایش را براورده کنم. در خانه مردم کار کردم. از نظافت کردن و سبزی پاک کردن گرفته تا کارهایی که از تولیدی به خانه می آوردم و کار در منزل انجام می دادم، چون موقعیتم طوری نبود که به بیرون از خانه بروم. کار می کردم تا پول کرایه خانه و خورد و خوراک و آب و برق و هزینه های زندگی را بدهم. در چند سال اخیر نیز ناخواسته خدا فرزند دوم را به ما داد که هرچه کردم نتوانستم او را سقط کنم و دست به آدم کشی بزنم. شوهرم مخالف نگهداریش بود ولی من بچه را نگه داشتم. در این چندسال اخیر وضعم بسیار بد شده بود. مجبور بودم بچه ها را به او بسپارم و سرکار بروم. وقتی می آمدم، می دیدم که مردهای ولگرد و گداهای معتاد را به خانه آورده و حمام برده و برایشان غذا درست کرده و کارهایی که اصلا برای من یک بار انجام نداده برای آنها می کرد. در اعتراض من می گفت: چه اشکال دارد. اینها دوستهای من هستند و حق اعتراض نداری. جلوی بچه های من با چندتا مردی که من از آنها متنفر بودم، مواد می آوردند خانه و بسته بندی می کردند. دیگر جای تحملی برایم نمانده بود. مردهای مجرد را به خانه و زندگی من وارد کرد و به حمام می رفتند و در رخت خواب من می خوابیدند. هرچه می گفتم، انگار نه انگار.

این اواخر دیگر پول موادش را هم از من می خواست و اگر نمی دادم او که مردی آرام و خوش اخلاق و خوش زبان بود، با فحاشی و کتک از من پول می گرفت و برای خودش و دوستانش مواد می خرید و از پول من به دوستانش پول تو جیبی می داد. به پدر و مادرش هم که می گفتم، می گفتند: مشکل خودت است. شوهرت را ترک نکن و او را نجات بده. من که دیگر خسته شده بودم و بچه هایم را با او در خطر می دیدم، وسایلم را جمع کردم که برویم و یک جایی را اجاره کنیم. لا اقل بچه هایم را نجات بدهم. ولی برادرانم که فهمیدند، گفتند: مگر زن بدکاره ای که بروی خانه تنهایی بگیری، باید بیایی خانه خودمان زندگی کنی. من که از ترس آنها جرات آب خوردن در آن خانه را نداشتم، اول نپذیرفتم. آنها گفتند: باید خودت و بچه ها بیایی، شوهرت این طرفها نباید بیاید و الا می کشیمش. من می دانستم که آنها به طور قطع این کار را می کنند. آنها گفتند اگر پول داری بده ما برایت در خانه پدری یک طبقه می سازیم. من هم وام گرفتم و دادم که بسازند و موقت در خانه مادرم با ترس و لرز زندگی می کنم. ولی برادرانم اصلا نمی گذارند آب خوش از گلوی من و بچه ها پایین برود. پسرم را بخاطر اینکه با بچه های کوچه حرف می زند یا لباسی مثل همه جوانها می پوشد، کتک زدند. او هم قهر کرد، به پدرش زنگ زد و گفت و من هم مجبور شدم پسرم را پیش پدرش برگردانم. او الان تنها پیش مادر و پدر شوهرم زندگی می کند و برادرانم همگی به جان من افتاده اند و مرا آنقدر زدند که نتوانستم چند روز از خانه خارج شوم. هرچه به آنها می گویم: اجازه بدهید پسرم و شوهرم بیایند و با من زندگی کنند در خانه ای که برایم ساخته اید، قبول نمی کنند. من با همه این کارها، شوهرم را دوست دارم و می دانم او هم مرا دوست دارد. از همه مهمتر بچه هایم هستند که به من نیاز دارند. نمی توانم ببینم آنها از من دور باشند.

نمی دانم چکار کنم. پسرم نمی آید پیش من چون از دایی هایش کتک خورده. او که هیچ وقت از پدرش حرف بد نشنیده و کتک نخورده، از دست برادران من کتک خورده و عصبانی است. مدارکش را برده پیش پدرش مدرسه ثبت نام کرده و سراغی از من نمی گیرد. شوهرم اصرار دارد که من برگردم و با او زندگی کنم و می خواهد که برای ترک اعتیاد کمکش کنم. ولی می دانم که همش حرف است و دوباره هر معتاد و دوست و رفیق بدکارش را به خانه من می آورد. وقتی با او زندگی می کردم، هر روز که از سر کار بر می گشتم، وحشت داشتم که به خانه بروم. نمی دانستم الان با چه صحنه ای روبرو خواهم شد. هر روز یک غریبه بعنوان دوست در خانه من زندگی می کرد. می خورد و می خوابید. از مواد غذایی که من با سختی برای بچه ها تهیه می کردم برای معتادان و ولگردها و مواد فروشها هزینه می کرد. خسته شدم. تا جایی که بتوانم صبر می کنم و طلاق نمی گیرم. اگر بتوانم خانه ای بگیرم و از خانه ای که برایم ساخته اند بیرون بیایم و پولم را از برادرانم پس بگیرم، پسرم را بر می گردانم و شوهرم را می آورم و باز ترکش می دهم. او اگر باز دنبال دوست و رفیق رفت از خانه ای که مال خودم است بیرونش می کنم و ازش جدا می شود. باید بچه هایم را نجات بدهم. دلم برای پسرم و شوهرم تنگ شده ولی راه چاره را نمی دانم.

پاسخ دکتر فرزانه اژدری:
از آنجا که آفت های زندگی زناشویی بسیار است، باید از اول در انتخاب همسر و در مسیر طولانی زندگی، مراقبتهای ویژه ای را اعمال کرد، برای حفظ و صیانت از حریم مقدس زندگی مشترک.
به میترا توصیه شد:
۱٫ صبور باشید و در حال حاضر که پسرتان دلخور است با او از برگشتن حرف نزنید تا او خود تصمیم بگیرد. او در سن مهم بلوغ است و بسیار حساس و شکننده. اجازه بدهید تا خودش تصمیم بگیرد و بالاخره پیش شما بیاید. از نظر قانونی او از حضانت پدر و مادر خارج است و خودش می تواند تصمیم بگیرد کجا زندگی کند و کسی نمی تواند مانع او شود.
۲٫ در مورد برخورد با شوهرتان توصیه می کنیم که علیرغم اینکه بعد از این همه فشار و سختی که در زندگی با شوهرتان متحمل شده اید، اگر باز به او علاقه مند هستید و او هم متقابلا به شما وابسته و علاقمند است، این خوب است ولی این برای ادامه زندگی مشترک کافی نیست. او باید شرایط شما را که اخلاقاً و قانوناً حق شماست بپذیرد. اولاً باید تلاش کند اگر علاقه اش به شما و بچه ها واقعی است، ترک اعتیاد کند. دوم اینکه دست از دوستان نااهل و معتاد و ولگرد بردارد و به زندگی و زن و بچه توجه بیشتری کند. سوم اینکه باید کار مناسب پیدا کند و سرکار برود تا بتواند نفقه زن و بچه را که از حقوق واجب آنها است، به خوبی بپردازد. چهارم تامین مسکن برای زندگی مشترک جزو نفقه و به عهده اوست. باید بداند و مجبور شود که خانه ای تهیه کند و به جای هزینه کردن درامدش برای معتادان، آن را صرف خانواده نماید. پنجم، تا زمانی که این شرایط و یا شرایط دیگری که برای زندگی تان حیاتی است نپذیرد، از او فاصله بگیرید تا کمی در فشار قرار بگیرد و شرایط را بپذیرد. و اگر لازم شد، این شرایط را بصورت محضری و قانونی به شما بدهند و در آخر در صورت عدم رعایت این شرایط، وکالت در طلاق را از او بگیرید، که در صورت لزوم اقدام لازم را برای زندگیتان انجام دهید.
۳٫ برادران شما به هیچ وجه حق ضرب و جرح و یا ضرب و شتم شما را ندارند. چه با شوهرتان زندگی کنید و چه از او دور باشید. علاوه بر این آنها اجازه کتک زدن فرزند شما را هم ندارند و نمی توانند شما را از ادامه زندگی با شوهرتان در هر شرایطی مانع شوند. علاوه بر شما، شوهر شما هم می تواند از آنها بخاطر حبس همسرش و مانع شدن از انجام تکالیف زناشویی و ضرب و شتم شما و ضرب و جرح پسرتان شکایت کند. این حق ولی خانواده است.
۴٫ در نهایت برای اقدام و مشاوره لازم است در زمان خودش مراجعه و مشاوره حقوقی دریافت نمایید.

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده