با نامه ازم خواستگاری کرد

باید پدر باشی تا بدونی مزه ی عشقی رو که به سه تا فرزندت میدی و ازشون عشق میگیری چه جوری همه ی قلبت رو فرا میگیره. حسین شهیدِ افغانِ مدافع حرم به عشق حضرت زینب از زینبش،و از مهدی و علیش گذشت. زهرا رحیمی همسر حسین براتی است‌ از بهترین فرماندهان مدافعان حرم از قصه‌ زندگی عاشقانه اش با‌حسین اینگونه می گوید:

0

زهرا رحیمی  سی ساله ،از همسر شهید ِ مدافع حرم، حسین براتیِ ۳۸ ساله ،که یکی از بهترین فرمانده های مدافعان حرم بودن برامون روایت می کنه:

خواستگاری با نامه
حسین پسر دایی پدرم بود،۲۳ سال بود که با خونوادش به ایران اومده بود و ایران بزرگ شده بود و من که افعانستان بودم اصلا ندیده بودمش…روزی که اومدن خونه ی ما من خونه نبودم،موقع رفتنشون ،داخل حیاط همو دیدیم‌،که بعدا شهید با نامه ازم خواستگاری کرد.
زمانی که حسین به سوریه رفت هفته ای یکی دو بار به ما زنگ میزد،به من میگفت بیا ایران،اما من خونوادم افغانستان بودن و می خواستم پیششون باشم‌.
فقط وقتی میومد مرخصی میومدیم ایران ،هر دو ماه یکبار میومد ایران دیدن ما.چون نمیتونست بیاد افغانستان،قانون افعانستان این بود که دوست نداشتن مرداشون تو کشورای دیگه خدمت کنن.

هر چه داشت رو به عشق حضرت زینب رها کرد.

تو افغانستان که بودیم حسین شغل ثابت داشت.سلمونی داشت و پنج تا شاگرد زیر دستش بودن،خونه و ماشین داشت ولی همه رو به عشقِ خدمت به حرمِ بی بی زینب رها کرد.

بعد از حسین، از صدای زنگِ گوشیم بیزارم.

سه تا بچه داریم.پسر بزرگم مهدی که وقتی به دنیا اومد حسین خیلی خیلی خوشحال شد،برام هدیه ساعتی رو خرید که هنوزم دارمش.پسر دومم علی که سرِ علی گل هدیه گرفتم.و تک دخترمون زینب که حسین خیلی دوستش داست و اسمش هم خودِ شهید انتخاب کرده بود.
سر زینب گوشی هدیه گرفتم ،وقتی که رفت سوریه با همین گوشی با هم صحبت می کردیم ،اما بعد شهادتش وقتی گوشی زنگ میخوره صداش اذیتم می کنم،میگم حسین که نیست ،حسین که شهید شد،صدای این زنگ ،از تماس حسین که نیست و برای همین از صدای زنگش ناراحت میشم.

بابا رو تنها نمی ذاریم

مهدی با این‌که افعانستان به دنیا اومده و اونجا بزرگ ‌شده اما ایران رو دوست داره چون میگه مزار بابام اینجاست .
مهدی میگه اگه بابام الان اینجا بود بهش میگفتم نرو سوریه،نجنگ که شهید نشی، بذار من بزرگ شم‌ تا با هم بریم و من کمکت کنم.
علی میگه وقتی بزرگ شم میخوام از داعشی ها انتقام بابام رو بگیرم.
زینب هم  ایران رو دوست داره و میگه بابامو که نمیتونم بذارم اینجا برم افغانستان.
با ذوق و شادی تعریف می کنه که بابام تو افغانستان قبل اینکه بره سر کار همیشه بهم پول می داد.
با شیطنت میگه که یه بار ماملن می خواست منو تنبیه کنه ،رفتم‌ پیش بابام،و مامان دیگه منو بخشید..

عاشقانه ها و دلتنگی های پدر و فرزندی

حسین که برای مرخصی میومد پیشمون به مهدی می گفت زمانی گه من نیستم تو مرد خونه ای.
به علی و زینب هم نیگفت اصلا مامان رو اذیت نکنید
از من هم میخواست که هم مادر باشم براشون هم پدر.
با بچه ها بازی هم زیاد می کرد.
بعد از شهادتش هم بچه ها همیشه شبای جمعه براش قرآن می خونن و ب خاطر این‌که روح باباشون ناراحت نشه سعی می کنن به حرفش گوش بدن و منو اذیت نکنن.
بچه ها به خصوص زینب خیلی دلتنگ میشه.مهر ماه که رفت مدرسه ،گریه می کرد که همه ی دخترا رو باباهاشون با ماشین میاره اما من بابا ندارم.منم بهش می گفتم خودم هم مامانتم هم بابات.
ایران تنهاییم،چون مادر و خواهر حسین هم‌ازمون دورن،مشکلی پیش میاد به حسین‌میگم ما تنهاییم‌ خودت کمکمون کن تا مشکلمون حل شه.

بخور و بخواب کنار داعشی ها!!
به حسین میگفتم‌ اونجا اوضاع چطوره،میگفت می خوریم و می خوابیم. اینجور میگفت که ما نگران نشیم اما وقتی تو فرودگاه میدیدمش،همه ریش هاش سفید شده بود و موهای جلوی سرش ریخته بود.

۱ مرده و قولش!

زندگی خیلی خوبی داشتم با حسین،ازش خیلی راضی بودم.
من تو افغانستان یک جور شامپو استفاده می کردم،وقتی تموم شد،حسین نتونست برام بخره ولی از سوریه همون شامپو رو خرید و وقتی اومد برام  آورد.
از افعانستان که می رفت سوریه انگشتر خودش رو به من داد برای یادگاری،از مرخصی که اومد ایران دیدن ما ،انگشتر رو بهش دادم و گفتم دست خودت باشه اما گمش نکن،قول داد که برام بیاره و وقتی شهید شد ،انگشترش رو بهم دادن،حسین خیلی وفادار بود و به قولش عمل کرد.

گوشیش دستِ داعشی ها بود!

دو هفته گوشیش خاموش بود ،از همسر دوستش سراغشو گرفتم ،گفت همسرم برای مرخصی اومده. به شوهرش گفتم زنگ بزن سوریه و پیگیری کن که چرا حسین زنگ نمیزنه،که گفتن حسین زخمی شده،فقط دو بار تو این مدت گوشیش رو جواب دادن که من متوجه حرفشون نمیشدم و بعدا فهمیدم که گوشیش به دست داعشی ها افتاده بوده،و بعد از دو سه روز هم متوجه شدم که حسین شهید شده.

آرزوی مادرانه
آرزو دارم بچه هاشو جوری بزرگ‌ کنم که مثلِ خودش خوب باشن ،و به کشور های اسلامی خدمت کنن.
الانم دیگه ناراحت نیستم ،چون حسین برای خدا و بی بی زینب رفت.

/انتهای متن/

مطالب مرتبط مطالب مرتبط با این نویسنده